| 1 با عصبانیت برین جلوش و تو چشاش زل بزنین و بگین
چیه به من خیره شدی؟ چیزی می خوای؟
به غیر از من کس دیگه هم اینجا هست که بتونی نگاش کنی .
همش خیره شدی به من که چی بشه ؟
حالا اینا به کنار ، چرا چشمک می زنی؟
چرا ابرو هاتو واسه من بالا و پایین می کنی؟ خجالت بکش ، شرم کن.
نکنه در موردم فکر و خیال کنی! من زن دارم و زنم رو هم دوست دارم
و قصد ازدواج مجدد هم ندارم .
چه معنی داره یه دختر به یه پسر چشمک بزنه . 
2 اگه دیدین دختر با عجله داره راه میره
و یا اگه موردی پیش اومد که دختری می دوید .
شما از پشت سر دنبالش کنین و بگین
آی دزد آی دزد بگیرینش دار و ندارم رو برد .
اگه دختر وایساد و شما رو نگاه کرد بازم داد بزنین که:
دزد همینیه که ایستاده اگه دختر ترسید و پا به فرار گذاشت ،
خوش به حالتون می تونین یه تعقیب و گریز حسابی راه بندازین و حالشو ببرین .
ولی اگه ایستاد و فرار نکرد برای این که ضایع نشین به دویدن ادامه بدین
و بازم داد بزنین که: آی دزد آی دزد . 
3 توی تاکسی اگه کنارت یه دختر نشسته وقتی که خواستین پیاده بشین
بهش بگین مگه نمیای ؟
اون هاج و واج شما رو نگاه می کنه .
بهش فرصت ندین و بگین : چه زود جا زدی؟
بعدش در تاکسی رو ببندین و برین.
و مابقی ماجرا رو به افراد حاضر در تاکسی واگذار کنین . 
4 توی پارک با عجله برین کنارش بشینین و بگین
معذرت می خوام که دیر کردم .
خب چکارم داشتی که گفتی بیام اینجا؟
بهتره یه جایی باشه که چند نفری حضور داشته باشن .
معلومه که اون انکار می کنه .
بعدش نوبت شماست فوری بگین مگه تو نگفتی بیا اینجا
این رنگ لباسمه این رنگ روسریمه ؟
باز هم اون انکار می کنه . شما این طوری ادامه بدین .
خب اگه از اینای که اینجا نشستن خجالت می کشی بریم یه جای خلوت .
مطمئنم اون داغ می کنه .
بعدش شما با عصبانیت بلند شین و یه کاغذ جلوش بندازین و بگین
سرکار گذاشتی منو ؟
بیا اینم شماره ای که دادی .
دیگه به من زنگ نزن وگرنه می دمت دست پلیس .
بعدش ول کنین برین . 
5 توی جمع یه سی دی بهش بدین .
بگین خیلی باحال بود دستت درد نکنه .
بازم از اینا داری قیمتش هرچقدر باشه قبوله.
اون مردم دور و بر رو نگاه می کنه و میگه عوضی گرفتی آقا .
شما هم طوری وانمود کنین که انگار حواستون نبوده که توی جمع هستین
و ازش معذرت بخواین و برین سرت جاتون بشینین . 
6 مثل معتادها خودتون رو به موش مردگی بزنین
و برین جلو و به لهجه معتادی بگین خانم دشتم به دامنت
از او چیزا که دیلوز بهم دادین بازم هملاتون هشت؟
دالم می میلم از خمالی به جون تو. هر چی منتظل موندم
نیومدین خیلی شانش آولدم که اینجا پیداتون کلدم .
بیا اینم پولش .
اون سرخ و سفید می شه و انکار می کنه
ولی شما ول کن نشین و هی پیله کنین .
طبق معمول اون انکار می کنه .
شما بگین : خانم من شبا لوی زغال می خوابم
من به اندازه کافی چلکی وسیاه هستم
خواهشا تو یکی دیگه منو شیاه نکن . 
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم خرداد ۱۳۸۹ ساعت 11:2 توسط Yas
|
کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از پرسید می گویند که فردا مرا به زمین
می فرستی اما من به این کوچکی و ناتوانی چگونه می توانم برای زندگی آنجا
بروم؟ خداوند پاسخ داد از میان فرشتگان بیشمارم یکی را برای تو در نظر گرفته ام
او در انتظار توست و حامی و مراقب تو خواهد بود
کودک همچنان مردد بود و ادامه داد : اما من اینجا در بهشت جز خندیدن و آواز و
شادی کاری ندارم
خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد
تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود
کودک ادامه داد : من چطور می توانم بفهمم که مردم چه می گویند در حالی که
زبان آنها را نمی دانم؟
خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو زیباترین وشیرین ترین واژه هایی راکه
ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد
خواهد داد که چگونه صحبت کنی
کودک با ناراحتی گفت: اما اگر بخواهم با تو صحبت کنم چه کنم؟
و خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات دستهای تو را در کنار
هم قرار خواهد داد و به تو می آموزد که چگونه دعا کنی
کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام در زمین انسانهای بد هم زندگی
می کنند؛ چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟
خدا گفت فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش هم
تمام شود
کودک ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که نمی توانم تو را ببینم غمگین
خواهم بود. خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت
خواهد کرد، اگر چه من همشه در کنار تو هستم
در آن هنگام، بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین به گوش می رسید. کودک
می دانست که بزودی باید سفر خود را آغاز کند. پس سوال آخر را به آرامی از
خداوند پرسید: خدایا، اگر باید هم اکنون به دنیا بروم لااقل نام فرشته ام را به من
بگو. خداوند او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهمیئت ندارد ولی
می توانی او را مادر صدا کنی
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم خرداد ۱۳۸۹ ساعت 12:29 توسط Yas
|
وقتی سارا دخترک هشت ساله ای بود، شنید که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت می کنند. فهمید برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند. پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد.
سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت، قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست، سکه ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار.
بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه ای هشت ساله شود. دخترک پاهایش را به هم می زد و سرفه می کرد، ولی داروساز توجهی نمی کرد،
بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روی شیشه پیشخوان ریخت. داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه می خواهی؟ دخترک جواب داد: برادرم خیلی مریض است، می خواهم معجزه بخرم. داروساز با تعجب پرسید: ببخشید؟!! دختـرک توضیح داد: برادر کوچک من، داخل سـرش چیزی رفته و بابایم می گویـد که فقط معجـزه می تواند او را نجات دهد، من هم می خواهم معجزه بخرم، قیمتش چقدر است؟
داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولی ما اینجا معجزه نمی فروشیم. چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خیلی مریض است، بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد این هم تمام پول من است، من کجا می توانم معجزه بخرم؟
مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت، از دخترک پرسید: چقدر پول داری؟ دخترک پول ها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد. مرد لبخنـدی زد و گفت: آه چه جالب، فکـر می کنم این پول برای خرید معجزه برادرت کافی باشد!
بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت: من می خواهم برادر و والدینت را ببینم، فکر می کنم معجزه برادرت پیش من باشد. آن مرد ، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود.
فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت. پس از جراحی، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما متشکـرم، نجات پسرم یک معجـزه واقعـی بود، می خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟
دکتر لبخندی زد و گفت: فقط 5 دلار!
+ نوشته شده در دوشنبه سوم خرداد ۱۳۸۹ ساعت 11:17 توسط Yas
|
روي تخته سنگي نوشته شده بود: اگر جواني عاشق شد چه کند؟ من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند .
براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من
هم با بي حوصلگي نوشتم بمیرد بهتر است برای بار سوم که از آنجا عبور کردم انتظار داشتم زير نوشته
من نوشته اي باشد. اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم
+ نوشته شده در دوشنبه سوم خرداد ۱۳۸۹ ساعت 11:16 توسط Yas
|
4 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم هر كاري رو مي تونه انجام بده .
5 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم خيلي چيزها رو مي دونه .
6 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم از همة پدرها باهوشتر.
8 ساله كه شدم ، گفتم پدرم همه چيز رو هم نمي دونه.
10 ساله كه شدم با خودم گفتم ! اون موقع ها كه پدرم بچه بود همه چيز با حالا كاملاً فرق
داشت.
12 ساله كه شدم گفتم ! خب طبيعيه ، پدر هيچي در اين مورد نمي دونه .... ديگه پيرتراز
اونه كه بچگي هاش يادش بياد.
14 ساله كه بودم گفتم : زياد حرف هاي پدرمو تحويل نگيرم اون خيلي گیرمیده.
16 ساله كه شدم ديدم خيلي نصيحت مي كنه گفتم باز اون گوش مفتي گير اُورده .
18 ساله كه شدم . واي خداي من باز گير داده به رفتار و گفتار و لباس پوشيدنم همين طور
بيخودي به آدم گير مي ده عجب روزگاريه .
21 ساله كه بودم پناه بر خدا بابا به طرز مأيوس كننده اي از رده خارجه
25 ساله كه شدم ديدم كه بايد ازش بپرسم ، زيرا پدر چيزهاي كمي درباره اين موضوع
مي دونه زياد با اين قضيه سروكار داشته .
30 ساله بودم به خودم گفتم بد نيست از پدر بپرسم نظرش درباره اين موضوع چيه هرچي
باشه چند تا پيراهن از ما بيشتر پاره كرده و خيلي تجربه داره .
40 ساله كه شدم مونده بودم پدر چطوري از پس اين همه كار بر مياد ؟ چقدر عاقله ، چقدر
تجربه داره .
50 ساله كه شدم حاضر بودم همه چيز رو بدم كه پدر برگرده تا من بتونم باهاش دربارة همه
چيز حرف بزنم ! اما افسوس كه قدرشو نتونستم خيلي چيزها مي شد ازش ياد گرفت !
+ نوشته شده در دوشنبه سوم خرداد ۱۳۸۹ ساعت 11:15 توسط Yas
|
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.
ادامه نوشته
+ نوشته شده در یکشنبه دوم خرداد ۱۳۸۹ ساعت 15:20 توسط Yas
|

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از پرسید می گویند که فردا مرا به زمین
می فرستی اما من به این کوچکی و ناتوانی چگونه می توانم برای زندگی آنجا
بروم؟ خداوند پاسخ داد از میان فرشتگان بیشمارم یکی را برای تو در نظر گرفته ام
او در انتظار توست و حامی و مراقب تو خواهد بود
کودک همچنان مردد بود و ادامه داد : اما من اینجا در بهشت جز خندیدن و آواز و
شادی کاری ندارم
خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد
تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود
کودک ادامه داد : من چطور می توانم بفهمم که مردم چه می گویند در حالی که
زبان آنها را نمی دانم؟
خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو زیباترین وشیرین ترین واژه هایی راکه
ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد
خواهد داد که چگونه صحبت کنی
کودک با ناراحتی گفت: اما اگر بخواهم با تو صحبت کنم چه کنم؟
و خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات دستهای تو را در کنار
هم قرار خواهد داد و به تو می آموزد که چگونه دعا کنی
کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام در زمین انسانهای بد هم زندگی
می کنند؛ چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟
خدا گفت فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش هم
تمام شود
کودک ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که نمی توانم تو را ببینم غمگین
خواهم بود. خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت
خواهد کرد، اگر چه من همشه در کنار تو هستم
در آن هنگام، بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین به گوش می رسید. کودک
می دانست که بزودی باید سفر خود را آغاز کند. پس سوال آخر را به آرامی از
خداوند پرسید: خدایا، اگر باید هم اکنون به دنیا بروم لااقل نام فرشته ام را به من
بگو. خداوند او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهمیئت ندارد ولی
می توانی او را مادر صدا کنی
+ نوشته شده در یکشنبه دوم خرداد ۱۳۸۹ ساعت 12:39 توسط Yas
|
.gif)
دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهرهم که کور شده بود. همه مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. ۲۰سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: “من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم.”
+ نوشته شده در یکشنبه دوم خرداد ۱۳۸۹ ساعت 12:29 توسط Yas
|

پسري يه دختري رو خيلي دوست داشت که توي يه سي دی فروشي کار ميکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هيچي نگفت. هر روز به اون فروشگاه ميرفت و يک سي دي مي خريد فقط بخاطر صحبت کردن با اون... بعد از يک ماه پسرک مرد... وقتي دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد... دخترک ديد که تمامي سي دي ها باز نشده... دخترک گريه کرد و گريه کرد تا مرد... ميدوني چرا گريه ميکرد؟ چون تمام نامه هاي عاشقانهاش رو توي جعبه سي دي ميگذاشت

+ نوشته شده در یکشنبه دوم خرداد ۱۳۸۹ ساعت 11:45 توسط Yas
|
كتاب اوستا بي تريد ارزشمندترين اثر مدون ايران باستان است كه آگاهي ههايي سودمند از انديشه، دين، اسطورهو دانش ايران باستان بازتاب مي دهد.
يكي از كهن ترين بخش اوستا كه در بردارنده آموزش پيام آور دين ، اشوزرتشت سپنتمان است، (گاثاها يا گاهان )نام دارد . گاهان در دل يسنا كه يكي از بخش هاي پنجگانه(كتاب اوستا شامل پنج بخش يسناyasna، يشت ها yashtha ، ويسپرد visparad، ونديدا vandidad و خرده اوستا khorde avesta است)کتاب سپندینه (مقدس)اوستا است < جای دارد.نام این سرودهای آسمانی در اوستا به صورت گاثاها آمده است اما در خود گاهان این سروده ها(مانتره) به معنی اندیشه برانگیز،ناميده شده است.
در زبان فارسي اين سروده ها را (گاهان) نيز مخي نامند كه جمع گاه است و گاه از واژه اوستايي (گاثا) به معني آمده است . گاهان در بردارنده ١٧ هات است كه در ميان ٧٢ هات يسنا واقع شده است و اين ١٧ هات در ٥ سرود يا گاه تنظيم شده اند
اهنودگاه(ahnavadgah)، اشتودگاه(oshtavadgah)،سپنتمدگاه(sepantamadgah)،وهوخشترگاه(vohookhashatrgah)،وهيشتوايشت گاه(vahishtvashgah)
+ نوشته شده در شنبه یکم خرداد ۱۳۸۹ ساعت 15:4 توسط Yas
|

زرتشتيان بر اين باورهستن كه اشو زرتشت پيام آور آيين راستي و خرد، ١٧٦٨ سال پيش از ميلاد مسيح، به روز خرداد از ماه فروردين (ششم فروردين) در سرزمين ايران زاده شد.
در نوشته هاي پهلوي ، زادگاه اشو زرشت پيامبر پاك آريايي نژاد ، در شهر (رگه) ذكر شده است .اما اين منطقه در كدام سرزمين قرار دارد؟
در نوشته هاي دوره ساسانيان اين محل را در نزديكي درياچه چيچست (اروميه)در آذربايجان داشته اند. از سوي ديگر پژوهشگران امروزي مكان زايش اشو زرتشت را در شرق ايران(خوارزم بزرگ ) مي دانند اشو زرتشت از پدري به نام پورشسب و مادري به نام دغدو چشم به جهان گشود . نوشته اند كه چون به جهان آمد ، به جاي آن كه مانند همه نوزادان گريه كند، لبخند زد . به نشانه ان كه در آيين مزده يسني ، جهان و آنچه در آن است همه بخشش اهورامزدا است، پس همگي مردم بايد شادمان و سپاسگزار ، بدام روي كنند و نگذارند كه بدي بر نيكي چيره گردد و زندگاني خرم، تيره شود.

دوران انديشه و تنهايي
اشوزرتشت چون بيست سالگي رسيد ، از انديشه ديو يسني جامعه ي پيرامون خويش رنجيده خاطر بود، بارو هاي آنان را نادرست دانست و انديشه هاي فراوان و پرسش هاي گوناگوني داشت . بآن بود تا خداوند را بشناسد ، ا فلسفه آفرينش آگاهي يابد و حقيقت هستي را دريابد .
ا اين روي، در بيست سالگي به كوه اشيدرنه رفت و در تنهايي به انديشه و نيايش پرداخت تا سامان آفرينش و راز هستي را دريابد . اين تفكر و انديشه ده سال به درازا انجاميد و هر انديشه به پيگر پرسشي در آمد .
اي هستي بخش يكتا پرسشي از تو دارم و خواستارم حقيقت را برمن آشكار سازي . آيا سرچشمه بهترين و والاترين زندگي معنوي كدام است ؟ آيا كسي كه براي دست يافتن به آن تلاش مي كند چه پاداشي خواهد يافت؟
ترجمه و تفسير موبد فيروز اذرگشسب - هات ٤٤ بند ٢

دوران پيامبري اشوزرتشت
اشوزرتشت سي ساله بود و ده سال از تفكر و انديشه او م يگذشت كه سر انجام در روز خرداد از ماه فروردين ، به همپرسگي(گفتگو، دريافت الهامات مينوي اهورامزدا و هم سخن اشو زرتشت با خداوند يكتا ) اهورامزدا رسيد و نور دانش و بينش اهورايي بر او پديدار گرديد و در اين هنگاه به پيامبري برگزيده شد و دين مزديسني را از دادار اورمزد پذيرفت.از اين هنگاه به راهنمايي مردم پرداخت.
به كدام سرزمين روي آورم؟ به كجا پناه جويم؟ خويشاوندان مرا ترك گفته و دوستانم از من روي گردانند . از همكاران كسي مرا خرسند نمي سازد و فرمانروايان كشور نيز همگي به دروغ گرايش يافته اند. اي هستي بزرگ، چگونه خواهم توانست با انجام ماموريت تو را خشنود سازم.
ترجمه و تفسير موبد فيروز آذرگشسب
اشوزرتشت در چهل و دوسالگي به دربار شاه گشستاب (ويشتاسب) كياني در بلخ رفت و آيين خود را بر او آشكار نمود. بزرگان و داشنمندان در بار با وي گفتگو ها و كنكاش ها كردند و سرانجام دين را پذيرفتنتد. اشوزرتشت مردم را به پرستش خداوند يگانه ، يعني اهورامزدا دعوت كرد و اشويي ، راستي ، درستي و نيكي را به عنوان بنيان دين خود شناساند.
با گرويدن گشتاسب به دين زرتشت و فراخواني مردم به پذرفتن اين آيين ، رفته رفته دين زرتشت در سراسر ايران رواج يافت.
دريافت هاي اشوزرتشت از مزدا ، سرودهايي هستند كه (گاثاها/گاهان) ناميده مي شود و در طول دوران، بي كم و كاست ، به وسيله موبدان در دل كتاب بسنا حفظ گرديده و به ما رسيده است.
پايان زندگي
اشوزرتشت در روز خور از ماه دي (پنجم دي ) در سن هفتادو هفت سالگي به هنگام لشگركشي (ارجاسب)، در آتشكده شهربلخ به دست توربراتور ، مهاجم توراني به شهادت رسيد(كشته شد) و هنوز آثاري ار آرامگاه وي به يقين شناخته نشده است
+ نوشته شده در شنبه یکم خرداد ۱۳۸۹ ساعت 12:10 توسط Yas
|
حکايت:
گدا زاده ای بر پادشاهی صاحب کمال عاشق شد
و عقل را به کل در باخت . خبر به شاه رسيد که فلان گدا
از عشق تو روز و شب ندارد . شاه صاحب جمال ، درويش را نزد
خودخواندو گفت اينک که برمن عاشق شدی دو راه درپيش داری
يا در راه عشق ترک سر بگويی يا اين شهر و ديار را ترک کنی.
درويش که هنوز آتش دلش از عشق مشتعل نگشته بود
راه دوم را بر گزيد و از شهر خارج شد
در اين بين شاه دستور داد سر از تن عاشق جدا سازند .
وزير شاه پرسيد: اين چه حکم است که سر از تن بيگناهی
جدا سازی؟ شاه گفت: او در عشق دعوی دروغ داشت
اگر به راستی عاشق ميشد بايد در راه عشقش ازجان ميگذشت
سر او بريدم تا ديگر کسی در عشق ما دعوی دروغ نکند.
و اگر او در راه عشق ما از جان ميگذشت من هم تمام
مملکت را فدای او ميکردم.
ترک جان و ترک مال و ترک سر
هست در اين راه اول ای پسر
+ نوشته شده در شنبه یکم خرداد ۱۳۸۹ ساعت 11:29 توسط Yas
|
|