حکايت:

 گدا زاده ای بر پادشاهی صاحب کمال عاشق شد

و عقل را به کل در باخت . خبر به شاه رسيد  که فلان گدا

از عشق تو روز و شب ندارد . شاه صاحب جمال ، درويش را نزد

خودخواندو گفت اينک که برمن عاشق شدی دو راه درپيش داری

يا در راه عشق ترک سر بگويی يا اين شهر و ديار را ترک کنی.

 درويش که هنوز آتش دلش از عشق مشتعل نگشته بود

راه دوم را بر گزيد و از شهر خارج شد

در اين بين شاه دستور داد سر از تن عاشق جدا سازند .

 وزير شاه پرسيد:  اين چه حکم است که سر از تن بيگناهی

جدا سازی؟ شاه گفت: او در عشق دعوی دروغ داشت

اگر به راستی عاشق ميشد بايد در راه عشقش ازجان ميگذشت

سر او بريدم تا ديگر کسی در عشق ما دعوی دروغ نکند.

و اگر او در راه عشق ما از جان ميگذشت من هم تمام

مملکت را فدای او ميکردم.

ترک جان و ترک مال و ترک سر  

 هست در اين راه اول ای پسر