حكايت
حکايت:
گدا زاده ای بر پادشاهی صاحب کمال عاشق شد
و عقل را به کل در باخت . خبر به شاه رسيد که فلان گدا
از عشق تو روز و شب ندارد . شاه صاحب جمال ، درويش را نزد
خودخواندو گفت اينک که برمن عاشق شدی دو راه درپيش داری
يا در راه عشق ترک سر بگويی يا اين شهر و ديار را ترک کنی.
درويش که هنوز آتش دلش از عشق مشتعل نگشته بود
راه دوم را بر گزيد و از شهر خارج شد
در اين بين شاه دستور داد سر از تن عاشق جدا سازند .
وزير شاه پرسيد: اين چه حکم است که سر از تن بيگناهی
جدا سازی؟ شاه گفت: او در عشق دعوی دروغ داشت
اگر به راستی عاشق ميشد بايد در راه عشقش ازجان ميگذشت
سر او بريدم تا ديگر کسی در عشق ما دعوی دروغ نکند.
و اگر او در راه عشق ما از جان ميگذشت من هم تمام
مملکت را فدای او ميکردم.
ترک جان و ترک مال و ترک سر
هست در اين راه اول ای پسر
+ نوشته شده در شنبه یکم خرداد ۱۳۸۹ ساعت 11:29 توسط Yas
|