داستان بسیار زیبا و تاثیرگذار “دفتر مشق کثیف”
داستان بسیار زیبا و تاثیرگذار “دفتر مشق کثیف”
داستان کوتاه راز جعبه کفش

زن وشوهری بیش از ۶۰ سال با یکدیگر زندگی مشترک داشتند. آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند. در مورد همه چیز با هم صحبت می کردند و هیچ چیز را از یکدیگر مخفی نمیکردند مگر یک چیز:یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند و در مورد آن هم چیزی نپرسد.در همه ی این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود و در مورد جعبه فکر نمی کرد. اما بالاخره یکروز پیرزن به بستر بیماری افتاد و پزشکان از او قطع امید کردند…
در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع رجوع می کردند پیرمرد جعبه کفش را از بالای کمد آورد و نزد همسرش برد. پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده که همه چیز را در مورد آن جعبه به شوهرش بگوید. واز او خواست تا در جعه را باز کند. وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی و دسته ای پول بالغ بر ۹۵هزار دلار پیدا کرد. پیرمرد در این باره ازهمسرش سوال کرد.
پیرزن گفت:”هنگامی که ما قول و قرار ازدواج گذاشتیم مادر بزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید. او به من گفت که هر وقت از دست تو عصبانی شدم باید ساکت بمانم و یک عروسک ببافم.”
پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت. تمام سعی خود را به کار برد تا اشک هایش سرازیر نشود. فقط دو عروسک در جعبه بودند. پس همسرش فقط دو بار در طول تمام این سا های زندگی و عشق از او رنجیده بود. از این بابت در دلش شادمان شد.
سپس به همسرش رو کرد و گفت:”عزیزم، خوب، این در مورد عروسک ها بود. ولی در مورد این همه پول چطور؟ اینها از کجا آمده؟”
پیرزن در پاسخ گفت: ” آه عزیزم، این پولی است که از فروش عروسک ها بدست آورده ام.”
کارت پستال و عکس های عاشقانه
9 داستان عاشقانه و معروف دنیا
معروفترین داستانهای عاشقانه تاریخ و ادبیات آیا شما به عشق حقیقی اعتقاد دارید؟ آیا شما به عشق در نگاه اول معتقدید؟ به عشق همیشگی و مداوم چطور؟ من فکر میکنم داستانهای عاشقانه ای که پیش روی شماست اعتقاد شما به عشق را محکم میکند. آنها مشهورترین داستانهای عاشقانه در تاریخ و ادبیات هستند. عشق آنها عشقی ابدی و جاودانه است.۱ - رومئو و ژولیتتا به امروز شاید این داستان مشهورترین دلدادهها باشد. این زوج مترادفی برای عشق هستند. رومئو و ژولیت یک داستان حزن انگیز نوشته ویلیام شکسپیر است. داستان عاشقانه آنها بسیار غم انگیز است. داستان این دو جوان که از دو خانواده مخالف هم هستند، به این گونه است که در نگاه اول عاشق شده و عشق آنها به ازدواج انجامیده سپس دو عاشق واقعی گشته و زندگیشان را به خاطر عشقشان به خطر انداختند. بی شک گرفتن زندگی خود به خاطر همسر یکی از نشانههای عشق واقعی است. در نهایت مرگ نابهنگام آنها خانوادههایشان را به هم پیوند داد.
--------------------------------------------------------------------------------
۲ - کلوپاترا و مارک آنتونی داستان عاشقانه آنتونی و کلوپاترا یکی از به یاد ماندنیترین و عاشقانه ترین داستانهاست که در همه زمانها نقل میشود. داستان این دو شخصیت تاریخی بعدها توسط ویلیام شکسپیر به نمایش درآمد و هنوز هم در همه جای دنیا نمایش داده میشود. رابطه آنتونی و کلوپاترا نمونه واقعی عشق است. آنها در نگاه اول عاشق گشتند. رابطه بین این دو جوان مقتدر، کشور مصر را در یک موقعیت قدرتمندی قرار داد. اما عشق آنها رومیهایی که از قدرتمند شدن مصریها نگران بودند را عصبانی میکرد. با وجود تهدیدهایی که وجود داشت، آنتونی و کلوپاترا ازدواج کردند. میگویند که در زمان جنگ علیه رومیها آنتونی خبر دروغین مرگ کلوپاترا را دریافت کرد و با شمشیر خودش را کشت. زمانی که کلوپاترا از مرگ آنتونی آگاه شد، وحشت زده شد و خودکشی کرد. عشق بزرگ به قربانی بزرگی هم نیازمند است.
--------------------------------------------------------------------------------
۳ - پاریس و هلن به نقل از ایلیاد اثر هومر، داستان هلن و جنگ تروآ یک افسانه حماسی یونانی و ترکیبی از واقعیت و افسانه است. هلن به عنوان زیباترین زن در عرصه ادبیات در نظر گرفته شده است. او با منلوس، شاه اسپارت ازدواج کرد. پاریس پسر پریام شاه تروا عاشق هلن شد و او را ربود. یونانیها ارتش عظیمی به رهبری برادر منلوس، اگاممنون، فراهم کردند تا هلن را بازگردانند. هلن به سلامت به اسپارت بازگشت که ادامه زندگی خود را در شادمانی با منلوس زندگی کند.
--------------------------------------------------------------------------------
۴ - ناپلئون و ژوزفین ازدواج این دو یک ازدواج مصلحتی بود که ناپلئون در سن ۲۶ سالگی به ژوزفین علاقهمند شد و با او ازدواج کرد. ژوزفین بانویی برجسته و ثروتمندترین زن به حساب میآمد. هرچه زمان میگذشت عشق ناپلئون به ژوزفین همچنین ژوزفین به ناپلئون بیشتر میشد اما این باعث کم شدن احترام متقابل آنها و همچنین کم شدن علاقه شدید آنها به هم نمیشد و به مرور زمان کهنه نمیشد. درحقیقت عشق آنها یک عشق حقیقی بود. آنها سرانجام در عشقشان شکست خوردند زیرا ناپلئون یه یک وارثی نیاز داشت درحالیکه ژوزفین از داشتن این نعمت محروم بود. آنها با ناراحتی از هم جدا شدند و هر دوی آنها عشق و علاقه شان را تا ابد در دلهایشان پنهان کردند.
--------------------------------------------------------------------------------
۵ - اسکارلت اوهارا و رِت باتلر بربادرفته نشاندهنده یکی از آثار جاویدان ادبی است. اثر معروف مارگارت میچل، عشق و نفرت بین اسکارلت و رت باتلر را شرح میدهد. تنظیم وقت چیزی بود که اسکارلت و رت باتلر هیچگاه در آن با همدیگر هماهنگ نبودند. در سراسر این داستان حماسی، این زوج هیچگاه احساسات واقعیشان را به طور دائمی تجربه نکردند و این حاصل بروز جنگ در پیرامونشان بود. اسکارلت که دختر بی قید و آزادی بود نمیتوانست بین خواستگاران خود یکی را انتخاب کند. تا جایی که سرانجام تصمیم به ادامه زندگی با رت باتلر شد. درحالیکه ذات دمدمی اسکارلت از قبل بینشان فاصله انداخته بود. امید به طور غیرمستقیم و همیشگی در قهرمان داستان ما ظاهر شد. بنابراین رمان با این جمله اسکارلت «فردا روز دیگری است» پایان مییابد.
--------------------------------------------------------------------------------
۶ - جین ایر و رچستر در داستان معروف شارلوت برونته، شخصیتهای تنها و بی دوست، علاجی برای تنهایی خود یافتند. جین، دختر یتیمی که به عنوان مربی وارد خانه ادوارد رچستر، مردی ثروتمند، میشود. این زوج غیرقابل تصور به هم نزدیک و نزدیک تر شدند تا زمانی که رچستر قلب لطیف و مهربانی را خارج از قلب خشن خود یافت. رچستر علاقه شدید خود را به خاطر تعدد زوجین آشکار نمیکرد اما در سالگرد ازدواجشان جین متوجه ازدواج سابق رچستر شد. جین با قلبی شکسته از آنجا دور شد اما بعد از یک آتش سوزی مهیب به عمارت ویران شده رچستر بازگشت. جین، رچستر را نابینا یافت در حالیکه زن، خود را کشته بود. عشق پیروز شد و دو عاشق دوباره به هم پیوستند و در خوشی و سعادت زندگی کردند.
--------------------------------------------------------------------------------
۷ - ملکه ویکتوریا و آلبرت این داستان عاشقانه درمورد خانواده سلطنتی انگلیسی است که ۴۰ سال در مرگ همسرش به سوگ نشست. ویکتوریا دختری با نشاط، خوش رو و شیفته نقاشی بود. او در سال ۱۸۷۳ بعد از مرگ عموی خود ویلیام ششم بر تخت سلطنت انگلیس جلوس کرد. در سال ۱۸۴۰ او با اولین پسرعموی خود پرنس آلبرت، ازدواج کرد. در ابتدا پرنس آلبرت در بعضی محافل، ناآشنا به نظر میرسید چون او آلمانی بود. او میخواست که خانواده اش را به خاطر پشتکارش،صداقت و فداکاری بیش از حدش شگفت زده کند. این زوج دارای نه فرزند شدند. ویکتوریا فرزندانش را بسیار دوست داشت. او به توصیههای آنها در مملکت داری به ویژه سیاست اعتماد میکرد. زمانی که آلبرت در ۱۸۱۶ فوت کرد، ویکتوریا آسیب شدیدی دید. او به مدت ۳ سال در محافل عمومیظاهر نشد. گوشه نشینی او باعث انتقاد عموم به او شد. کوششهای بسیار در زندگی ویکتوریا شد. اما تحت نفوذ نخست وزیر بنیامین در اسرائیل، ویکتوریا زندگی عمومی خود را از سر گرفت و مجلسی در ۱۸۶۶ افتتاح شد. اما ویکتوریا هرگز سوگ همسرش را پایان نمیداد و تا سال ۱۹۰۱ تا پایان زندگی خود سیاه به تن کرد. در طی سلطنتش که طولانی ترین سلطنت در تاریخ انگلیس بود بریتانیا یک قدرت جهانی شد (خورشید هرگز غروب نمیکند).
--------------------------------------------------------------------------------
۸ - لیلی و مجنون شاعر برجسته ایران، نظامیگنجوی، شهرت خود را مدیون شعر عاشقانه اش لیلی و مجنون که از یک افسانه عربی الهام گرفته، میباشد. لیلی و مجنون یک تراژدی درمورد عشق نافرجام است. این داستان برای قرنها نقل و بازگو شده است و در نسخ خطی و حتی روی سرامیکها نگاشته شده است. عشق لیلی و قیس به دوران مدرسه شان برمیگردد. عشق آنها کاملاً قابل مشاهده بود اما آنها از آشکارشدن عشقشان جلوگیری میکردند. قیس به دلیل تهیدستی خود را به بیابانی تبعید کرد تا میان حیوانات زندگی کند. او از خوردن غفلت میکرد و بسیار لاغر شده بود. به دلیل همین رفتارهای عجیب و غریب او، به وی لقب دیوانه دادند. او با عربهای بادیه نشین دوستی میکرد. آنها به قیس قول داده بودند لیلی را طی ستیز و زد و خوردی نزد او بیاورند. در طی این زد و خورد قبلیه لیلی شکست خورد اما پدر لیلی به دلیل رفتارهای مجنون وار قیس با ازدواج آنها مخالفت کرد و بالاخره لیلی با شخص دیگری ازدواج کرد. پس از مرگ همسر لیلی، بادیه نشینها جلسه ای بین لیلی و مجنون ترتیب دادند اما آنها هیچ وقت کاملاً با هم آشتی نکردند. فقط بعد از مرگشان هر دو کنار هم دفن شدند.
--------------------------------------------------------------------------------
۹ - شاه جهان و ممتاز محل در سال ۱۶۱۲ دختری جوان، به نام ارجمند بانو، با فرمانروای امپراتور مغول، شاه جهان ازدواج کرد. ارجمند بانو یا ممتاز محل ۱۴ فرزند به دنیا آورد و همسر مورد علاقه شاه جهان شد. بعد از مرگ ممتاز محل در ۱۶۲۹ امپراتور بسیار غمگین شد و تصمیم گرفت مقبره ای برای او بسازد. او بیست هزار کارگر و ده هزار فیل را استخدام کرد و نزدیک به ۲۰ سال طول کشید تا مقبره تاج محل کامل شد. شاه جهان هرگز قادر نبود تا سنگ سیاه مقبره را که طراحی کرده بود کامل کند. او توسط پسرش عزل شد و در قلعه قرمز آگرا زندانی شد و ساعتهای تنهایی خود را به تماشای رودخانه جاونا در مقبره ممتاز محل میگذراند. او سرانجام کنار معشوقش در تاج محل به خاک سپرده شد.
مجنون و لیلی
درخت انار عاشق شد.
گل داد سرخ سرخ.
گلها انار شد داغ داغ.
هر اناری هزار دانه داشت.
دانه ها عاشق بودند.
دانه ها توی انار جا نمیشدند.
انار کوچک بود.
دانه ها ترکیدند.
انار ترک برداشت.
خون انار روی دست لیلی چکید.
لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید.
مجنون به لیلی اش رسید.
خدا گفت: راز رسیدن فقط همین است.
کافی است انار دلت ترک بخورد...
تو میموندی واسه من منم میموندم واسه تو . . . دوستت دارم عشقم
ودر آخر .......... باز هم دوستت دارم
تو بگو بهار قشنگه من میشم بهار تو
تو بگو بمون منم نمیرم از کنار تو
تو بگو منو نمیخوای دیگه خسته کردمت
گر چه سخته امّا من دور میشم از دیار تو
تو بگو سرد هوا منم میشم خورشید تو
تو بگو که نا امیدی من میشم امید تو
تو بگو دلم گرفته از همه دورنگیها
مشکی میشم مظهر یه رنگی میشم واسه تو
تو بگو خدا کنه بارون بیاد از آسمون
به خدا میگم گریه کنه برای تو
اگه غمگین بشی از دستم ناراحت بشی
میمیرم که تا ابد پاک بشم از خیال تو
کاش تموم نمیشد این روزا ، این خاطرها
تو میموندی واسه من منم میموندم واسه تو . . . دوستت دارم عشقم
قبل و بعد از ازدواج
قبل از ازدواج 
پسر: بالاخره موقعش شد . خيلی انتظار کشيدم. 
دختر: ميخوای از پيشت برم ؟
پسر: حتی فکرشم نکن !
دختر: دوسم داری ؟
پسر: البته ! هر روز بيشتر از ديروز !
دختر: تا حالا بهم خيانت کردی ؟
پسر: نه ! برای چی میپرسی ؟
دختر: منو میبوسی ؟
پسر: معلومه ! هر موقع که بتونم .
دختر: منو میزنی ؟
پسر: ديوونه شدی ؟ من همچين آدمیام ؟!
دختر: ميتونم بهت اعتماد کنم ؟!
پسر: بله .
دختر: عزيزم !
بعد از ازدواج
کاری نداره از پايين به بالا بخون متن قبلی رو
با سپاس از دوست عزیزم عباس
ساله پیشنهاد میکنم حتما بخونید
بعد از کلي دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم...ما همديگرو
به حد مرگ دوست داشتيم...
سالاي اول زندگيمون خيلي خوب بود...اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به
وضوح حس مي کرديم...
مي دونستيم بچه دار نمي شيم...ولي نمي دونستيم که مشکل از کدوم يکي از
ماست...اولاش نمي خواستيم بدونيم...با خودمون مي گفتيم...عشقمون واسه يه
زندگي رويايي کافيه...بچه مي خوايم چي کار؟...در واقع خودمونو گول مي زديم...
هم من هم اون...هر دومون عاشق بچه بوديم...
تا اينکه يه روز
علي نشست رو به رومو
گفت...اگه مشکل از من باشه ...تو چي کار مي کني؟...فکر نکردم تا شک کنه که
دوسش ندارم...خيلي سريع بهش گفتم...من حاضرم به خاطر
تو رو همه چي خط سياه بکشم...علي که انگار خيالش راحت شده بود يه نفس
راحت کشيد و از سر ميز بلند شد و راه افتاد...
گفتم:تو چي؟گفت:من؟
گفتم:آره...اگه مشکل از من باشه...تو چي کار مي کني؟
برگشت...زل زد به چشام...گفت:تو به عشق من شک داري؟...فرصت جواب ندادو
گفت:من وجود تو رو با هيچي عوض نمي کنم...
با لبخندي که رو صورتم نمايان شد خيالش راحت شد که من مطمئن شدم اون
هنوزم منو دوس داره...
گفتم:پس فردا مي ريم آزمايشگاه...
گفت:موافقم...فردا مي ريم...
و رفتيم...نمي دونم چرا اما دلم مث سير و سرکه مي جوشيد...اگه واقعا عيب از من
بود چي؟...سر
خودمو با کار گرم کردم تا ديگه فرصت
فکر کردن به اين حرفارو به خودم ندم...
طبق قرارمون صبح رفتيم آزمايشگاه...هم من هم اون...هر دو آزمايش داديم...بهمون
گفتن جواب تا يک هفته ديگه حاضره...
يه هفته واسمون قد صد سال طول کشيد...اضطرابو مي شد خيلي اسون تو چهره
هردومون ديد...با
اين حال به همديگه اطمينان مي داديم
که جواب ازمايش واسه هيچ کدوممون مهم نيس...
بالاخره اون روز رسيد...علي مث هميشه رفت سر کار و من خودم بايد جواب ازمايشو
مي گرفتم...دستام مث بيد مي لرزيد...داخل ازمايشگاه شدم...
علي که اومد خسته بود...اما کنجکاو...ازم پرسيد جوابو گرفتي؟
که منم زدم زير گريه...فهميد که مشکل از منه...اما نمي دونم که تغيير چهره اش از
ناراحتي بود...يا از
خوشحالي...روزا مي گذشتن و علي روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر مي
شد...تا اينکه يه روز که ديگه صبرم از اين رفتاراش طاق شده بود...بهش
گفتم:علي...تو
چته؟چرا اين جوري مي کني...؟
اونم عقده شو خالي کرد گفت:من بچه دوس دارم مهناز...مگه گناهم چيه؟...من
نمي تونم يه عمر بي بچه تو يه خونه سر کنم...
دهنم خشک شده بود...چشام پراشک...گفتم اما تو خودت گفتي همه جوره منو
دوس داري...گفتي حاضري بخاطرم قيد بچه رو بزني...پس چي شد؟
گفت:آره گفتم...اما اشتباه کردم...الان مي بينم نمي تونم...نمي کشم...
نخواستم بحثو ادامه بدم...پي يه جاي خلوت مي گشتم تا يه دل سير گريه کنم...و
اتاقو انتخاب کردم...
من و علي ديگه با هم حرفي نزديم...تا اينکه علي احضاريه اورد برام و گفت مي خوام
طلاقت بدم...يا زن بگيرم...نمي تونم خرج دو نفرو با هم بدم...بنابراين از فردا تو واسه
خودت...منم واسه خودم...
دلم شکست...نمي تونستم باور کنم کسي که يه عمر به حرفاي قشنگش دل خوش
کرده بودم...حالا به همه چي پا زده...
ديگه طاقت نياوردم لباسامو پوشيدمو ساکمم بستم...برگه جواب ازمايش هنوز توي
جيب مانتوام بود...
درش اوردم يه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم...احضاريه
رو برداشتم و از خونه زدم بيرون...
توي نامه نوشت بودم:
علي جان...سلام...
اميدوارم پاي حرفت واساده باشي و منو طلاق بدي...چون اگه اين کارو نکني خودم
ازت جدا مي شم...
مي دوني که مي تونم...دادگاه اين حقو به من مي ده که از مردي که بچه دار نمي
شه جدا شم...وقتي جواب ازمايشارو گرفتم و ديدم که عيب از توئه...باور کن اون قدر
برام بي اهميت بود که حاضر
بودم برگه رو همون جاپاره کنم...
اما نمي دونم چرا خواستم يه بار ديگه عشقت به من ثابت شه...
براي خودم متاسفم...اين که يه عمر مو...بهترين لحظات عمرمو پاي چه ادمي هر
دادم...يه ادم دورنگ...يه ادم دروغگو...
توي دادگاه منتظرتم...امضا...مهناز
مرد كور

روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد... مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد: ـ
امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!! ـ
وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. ـ
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید
قلب پسر
پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم كه میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت كنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم
تا اینكه یك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی كه من هیچوقت نمی ذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا كنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید…
چشمانش را باز كرد..دكتر بالای سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دكتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت كنید..درضمن این نامه برای شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاكت دیده نمیشد. بازش كرد و درون آن چنین نوشته شده بود:
سلام عزیزم.الان كه این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری كه قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این كارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)
بی تو با تو
با تو من ما می شوم بی تو تنها می شوم
با تو دریا می شوم بی تو صحرا می شوم
با تو همرنگ می شوم بی تو چون سنگ می شوم
با تو همدل می شوم بی تو در گِل می شوم
با تو همراه می شوم بی تو پر آه می شوم
با تو خورسند می شوم بی تو در بند می شوم
با تو آزاد می شوم بی تو فرهاد می شوم
با تو من ما میشوم با تو ... می شوم
اس ام اس
همه گویند که عاشق اویم ، گرچه می دانم همه عاشق اویند می ترسم یا رب نکند راست بگویند . (اخوان)
دیشب فرشته ای به خوابم اومد ، دستاشو به طرفم آورد ، گفت گل یا پوچ ؟ دستاشو باز کرد و تو رو به من نشون داد .
کسی که خوابه را میشه بیدار کرد ولی کسی که خودش رو به خواب زده را نه !
به غصه ها سنگ بزن ، تو صورتش رنگ بزن ، هر وقت دلت تنگ میشه ، فقط به من زنگ بزن .
کشتن گنجشکها ، کرکس ها را ادب نمی کند . (آبراهام لینکلن)

اگه این روزا حس کردی توی قلبت به جای تاپ تاپ ، صدای اره تیشه میاد نترس ! مریض نشدی ، من دارم توی دلت واسه خودم یک کلبه می سازم .
از دشمن خود یک بار بترس و از دوست خود هزار بار .

پرسید : دوستم داری ؟ گفتم آره ، گفت چقدر ؟ گفتم از اینجا تا خدا ، اشک تو چشاش جمع شد و گفت : مگه نگفتی که خدا از همه چیز به ما نزدیک تره !
به هم رسیدن آغاز است ، با هم ماندن پیشرفت و با هم کار کردن کامیابی .

در این جهان نیاز به دوست داشتن و ستایش شدن بیش از نیاز به نان است .

هنوز اون روز فراموشم نمی شه ، که با دست قشنگت روی شیشه ، کشیدی عکس قلبی و نوشتی ، واسه امروز و فردا و همیشه .
فردا اگر از راه نمی آمد ، من تا ابد کنار تو می ماندم ، من تا ابد ترانه عشقم را ، در آفتاب عشق تو می خواندم .
بیهوده در اضطراب ماندیم همه ، در تاب و تب و عذاب ماندیم همه ، این ساعت زنگ خورده هم زنگ نزد ، عشق آمد و رفت و خواب ماندیم همه .
در اوج یقین اگر چه تردیدی هست ، در هر قفسی کلید امیدی هست ، چشمک زدن ستاره در شب یعنی ، توی چمدان ماه خورشیدی هست .

پیوسته دلم پر به هوای تو زند ، جان در تن من نفس برای تو زند ، گر بر سر خاک من گیاهی روید ، از هر برگی بوی وفای تو زند .
مردم به خدا از غم هجران و جدایی ، ای دلبر دور از نظرم پس تو کجایی ؟

در فصل تگرگ عاشقت میمانم ، با ریزش برگ عاشقت میمانم ، هرچند تبر به ریشه ام میکوبی ، تا لحظه مرگ عاشقت میمانم .
این اس ام اس از کشور عشق ، شهر مهر ، محله مصفا ، پلاک محبت ، طبقه رفاقت ، زنگ صداقت اومده تا بهت بگه دوستت دارم .
شبی از سوز گفتم قلم را ، بیا بنویس غم های دلم را ، قلم گفتا برو بیمار عاشق ، ندارم طاقت این بار غم را .
تو طراوت باران ، تو سخاوت زمینی ، تو کرانه های قلبم ، بهترین ، تو بهترینی .

عشق

جز تــــو کي مي تونه عزيز من باشه
کي مي تونه تــــــو قلب من جا شه
مگه مي شه مثل تــــــو ييدا شه
همه چيزم ، اي عزيزم
جز من کي واسه ديدن تـــــــو حريصه
اسمتو روقلبش مي نويسه
گونه هاش از نديدنت خيسه
همه چيزم ، اي عزيزم
تو نباشي بي قرارم ، بد ميبينم ، بد ميارم
بي تـــــــــو من ،
حس ندارم ، سر بزيرم ، گوشه گيرم ، کاش بميـــــــــــــــــــرم
بي تـــــــــــو من ،
همه چيزم ، آي عزيزم
واسه ما دو تا کي بهتر از ما
از همين امروز تا آخر دنيا
همه چيزم، اي عزيزم
كجاش و ديدي؟
تازه این اول راهه، کجاشو دیدی؟
تازه این گوشه ی نفرین منه، کجاشو دیدی؟
اونقدر غصه بخور تا دق کنی، جون بکنی
تا بفهمی یه روزم تو مثل دیروز منی
کجاشو دیدی؟
کجاشو دیدی؟
تازه خوش خوشونی قافیه هاست، یکمی حوصله کن
روز تکرار تمام لحظه هاست، یکمی حوصله کن
ما که پای عشق تو سوختیم و ساختیم، اینه روزگارمون
هرچی داشتیم یه شبه به هیچی باختیم، اینه روزگارمون
چی می خواد سرت بیاد، خدا میدونه عزیزم
من دارم یاد تورو تو آتیش می ریزم، عزیزم
کجاشو دیدی؟
کجاشو دیدی؟
اونقدر غصه بخور.........
کارت پستال های زیبا برای روز پدر و ولادت حضرت علی(ع)
نه از خاکم نه از بادم نه دربندم نه آزادم نه آن لیالاترین مجنون نه شیرینم نه فرهادم فقط مثل تو غمگینم فقط مثل تو دلتنگم اگر همزاد مهتابم بدون تو چه بی رنگم بدون تو چه بی تابم








