ياد پدر

 
4 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم هر كاري رو مي تونه انجام بده .
 
5 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم خيلي چيزها رو مي دونه .
 
6 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم از همة پدرها باهوشتر.
 
8 ساله كه شدم ، گفتم پدرم همه چيز رو هم نمي دونه.
 
10 ساله كه شدم با خودم گفتم ! اون موقع ها كه پدرم بچه بود همه چيز با حالا كاملاً فرق
 
 داشت.
 
12 ساله كه شدم گفتم ! خب طبيعيه ، پدر هيچي در اين مورد نمي دونه .... ديگه پيرتراز
 
 اونه كه بچگي هاش يادش بياد.
 
14 ساله كه بودم گفتم : زياد حرف هاي پدرمو تحويل نگيرم اون خيلي گیرمیده. 
 
16 ساله كه شدم ديدم خيلي نصيحت مي كنه گفتم باز اون گوش مفتي گير اُورده .
 
18 ساله كه شدم . واي خداي من باز گير داده به رفتار و گفتار و لباس پوشيدنم همين طور
 
 بيخودي به آدم گير مي ده عجب روزگاريه .
 
21 ساله كه بودم پناه بر خدا بابا به طرز مأيوس كننده اي از رده خارجه
 
25 ساله كه شدم ديدم كه بايد ازش بپرسم ، زيرا پدر چيزهاي كمي درباره اين موضوع
 
مي دونه زياد با اين قضيه سروكار داشته .
 
30 ساله بودم به خودم گفتم بد نيست از پدر بپرسم نظرش درباره اين موضوع چيه هرچي
 
 باشه چند تا پيراهن از ما بيشتر پاره كرده و خيلي تجربه داره .
 
40 ساله كه شدم مونده بودم پدر چطوري از پس اين همه كار بر مياد ؟ چقدر عاقله ، چقدر
 
 تجربه داره .
 
50 ساله كه شدم حاضر بودم همه چيز رو بدم كه پدر برگرده تا من بتونم باهاش دربارة همه
 
 چيز حرف بزنم ! اما افسوس كه قدرشو نتونستم خيلي چيزها مي شد ازش ياد گرفت !
 

داستان فوق العاده عشق واقعي

سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟
هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و
گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟
لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟
دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟
معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم
لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید
و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری...
من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای عشنگی بود sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو به خاطرش از دست بدی عشق یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق یعنی حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راحتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع عشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش
دوستدار تو (ب.ش)
لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم گمان می کنم جوابم واضح بود
معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی
لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی از بستگان
لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟
ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان
دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتادو دیگه هم بلند نشد
آره لنای قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن...
لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد
خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسی باش که خواهان تو باشد
خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسی باش که پایان تو باشد

عشاق دور از هم

 
شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :


سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم. دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش. یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام
....



پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند.
 

خوابگاه دانشجو ها

عکس های خوابگاه دختران دانشجو

عکس های خوابگاه دختران دانشجو

عکس های خوابگاه دختران دانشجو

عکس های خوابگاه دختران دانشجو

ادامه نوشته

دانشجو هم دانشجو های قدیم



دوران قبل از دانشگاه = حسرت
قبول شدن در دانشگاه = صعود
کنکور = گذرگاه کاماندارا
دوران دانشجویی = سالهای دور از خانه
خوابگاه دانشجویی = آپارتمان شماره 13
بی نصیبان از خوابگاه = اجاره نشین ها
امتحان ریاضی = کشتار
افتاده های ریاضی? =بایکوت
امتحان میان ترم = زنگ خطر
امتحان پایان ترم = آوار
دانشجوی بی پول=کزت
لیست نمرات دانشجویی = دیدنیها
نمره امتحان = پرنده کوچک خوشبختی
مسئولین دانشگاه = گرگها
استادان = این گروه خشن
اشپزخانه = خانه عنکبوت
رستوران دانشگاه = پایگاه جهنمی
پاسخ مسئولین = شاید وقتی دیگر
دانشجوی ا خراجی = مردی که به زانو در امد
دانشجوی فارغ التحصیل = دیوانه از قفس پرید
دانشجوی سال اولی = هالوی خوش شانس
دانشجوی عاشق=آواز قو
ازدواج دانشجویی=کلاه قرمزی و سروناز
خوابگاه رفقا= دهکده حیوانات
واحد گرفتن = جدال بر سر هیچ
مدرک گرفتن = پرواز بر فراز آشیانه فاخته
پاس کردن واحدها = آرزوهای بزرگ
مرگ استادها = جلادها هم میمیرند
محوطه چمن دانشگاه =حریم مهرورزی
استاد راهنما = مرد نامرئی
کمک هزینه = بر باد رفته
برخورد استادان = زن بابا
اتاق رئیس دانشگاه = کلبه وحشت( جدید ترین قسمت )
شب امتحان = امشب اشکی میریزم
تقلب در امتحان = راز بقا
یادگیری = قله قاف
دانشجوی معترض = پسر شجاع
تربیت بدنی1 = راکی1
تربیت بدنی2 = راکی2
گریه دانشجو=اشگ تمساح
انصراف = فرار از کولاک
تصییح ورقه امتحان = انتقام
نمره گرفتن از استاد = دوئل مرگ
شاگرد اول = مرد 6مبلیون دلاری
آرزوی دانشجویان = زلزله بزرگ
هیئت علمی = سامورا یی ها
مدیر گروه= مردی که می خندد
رئیس اموزش = سیندرلا
از دانشگاه تا خوابگاه = از کرخه تا راین

تفاوت دانشجوی ترم اولی با دانشجوی ترم اخری

یك دختر دانشجوی ترم اولی چگونه به دانشگاه می رود ...


1. موبایلش ساعت 6 صبح زنگ می زند.2. سریع از جایش بلند می شود.3. دست و صورتش را می شوید.4. چایی درست می كند.5. صبحانه اش را كامل می خورد.6. وسایلی مثل جزوه ، كتاب و ... را داخل كیفش می گذارد.7. مختصری به خودش می رسد.8. لباسش را پنج دقیقه ای می پوشد.9. قبل از ساعت 8 صبح وارد دانشگاه می شود.

یك دختر دانشجوی ترم آخری چگونه به دانشگاه می رود ...

1. موبایلش را كوك نمی كند.2. ساعت 8.30 صبح با سر و صدای همخانه ای هایش از خواب بیدار می شود.3. دوباره می خوابد.4. ساعت 8.45 صبح مجدداً با سر و صدای همخانه ای هایش از خواب بیدار می شود.5. دهن دره می كند.6. به دوستانش فحش می دهد.7. دست و صورتش را نمی شوید.8. سریع یك لقمه نان بیات بر می دارد و گاز می زند و با آب قورت می دهد.9. یكراست می رود جلوی آینه.10. کاری می کند تا جوش های صورتش را پنهان كند.11. برگرد به گزینه 10.12. از ابزار آلات رنگین جهت صفا دادن، استفاده لازم را می برد .13. گزینه 12 را به صورت لازم و کافی مکررا انجام می دهد.14. خطوط و حدود را محكم تر می كشد.15. سیاه و سفیدهای لازم را چک می کند. 16.حدود اجزای صورت را با ابزار، مشخص تر می كند.17.برق اثر های خلق شده را دو چندان می کند تا چشم افراد مورد نظر را در بیاورد.18. مواد لازم نگارگری و نقاشی چهره را داخل كیفش می گذارد.19. تازه می رود سراغ موهایش.20. اول به اندازه یك كف دست به موهایش ژل می مالد.21. یك ربع با موهایش ور می رود.22. موهایش را میزانپیلی می كند.23. روسری سر می كند.24. نصف موهایش را از زیر روسری بیرون می آورد.25. روپوشش را می پوشد و دكمه هایش را با كمك دوستانش می بندد.26. دو ساعت بعد از شروع كلاس وارد دانشگاه می شود.

شرط و شروط های اقایان گرامی برای خانوم های گرامی تر

خانوما توجه کنن؛ اینها قانون های ما هستن:


توجه بفرمایید که همه قانون ها شماره ”1“ هستن


1. با شما خرید کردن ورزش نیست. ما هم دوست نداریم فکر کنیم که هست.


1. گریه کردن یعنی باج خواستن!


1.هر چیزی که می خواهید درست بگید. بذارید درست روشنتون کنیم:
با گوشه زدن به جایی نمی رسین
با کنایه زدن به جایی نمی رسین
با حرفای مبهم به جایی نمی رسین
صاف و پوست کنده بگین چه مرگتونه


1. هیچ اشکالی نداره اگه سوال های ما رو با ”بله“ و ”خیر“ جواب بدین. خیلی هم خوشحال میشیم.


1. بی زحمت فقط وقتی مشکلتون رو پیش ما بیارین که بخواهین ما حلش کنیم. ما فقط مشکل حل کردن بلدیم. اگه همدردی می خواهید برید پیش بقیه خانم ها.


1. اگه برای 17 ماه متوالی سردرد دارید، یه چیزیتون میشه. خودتونو به دکتر نشون بدین


1. چیزایی که 6 ماه پیش گفتیم رو توی دعوای امروز علیه خودمون استفاده نکنین. اصلاً می دونین چیه؟ ما فقط حرفای هفته پیش یادمونه.


1. اگه فکر می کنین چاقین خب حتماً هستین دیگه. چرا باز می پرسین؟


1. اگه از حرف ما 2 تا برداشت می کنین و یکیش شما رو عصبانی یا غمگین می کنه، پس منظور ما این یکی نبوده، اون یکی بوده.


1. یا از ما بخواهید یه کاری براتون بکنیم، یا بهمون بگید چطوری باید انجامش بدیم. نه هر دو تاش با هم!
اصلاً اگه شما بهتر می دونید که چطور باید انجام بشه، چرا خودتون انجام نمی دین؟

1. اگه خیلی احساس میکنین که حتماً باید یه حرفی رو بزنین، حداقل تا آگهی بازرگانی تلویزیون صبر کنین. نه وسط فیلم!


1. کریستف کلمب از کسی آدرس نپرسید. ما هم نمی پرسیم.


1. ما مردا فقط اسم 16 تا رنگ رو بلدیم..


1. اگه ما پرسیدیم ”چته؟“ و شما گفتین ”هیچی“، ما هم فرض می کنیم چیزیتون نیست. البته میدونیم که یه مرگیتون هست، ولی به دردسرش نمی ارزه.


1. اگه یه چیزی می گین ولی نمی خواهین جوابشو بشنوین، پس ما هم یه جوابی می دیم که نخواهید بشنوید.


1. وقتی می خواهیم با هم بریم بیرون، هر چی که بپوشین خوبه. به جون خودمون راست می گیم.


1. لباساتون کافیه.


1.. کفشاتون هم خیلی زیاده.


1. اندام ما خیلی هم متناسبه. خپل هم خیلی خوبه.


1. خانمای محترم. از اینکه این مطلب رو خوندین متشکریم. ضمناً اگه قراره امشب جدا بخوابیم اصلاً نگران نباشین. بیرون خوابیدن برای مردا مثل پیک نیکه.

سربازی رفتم خانوم ها

 
 
صبحگاه:

فرمانده: پس این سربازه ها (بجای واژه سرباز برای خانمها باید بگوییم سربازه !) کجان؟

معاون: قربان همه تا صبح بیدار بودن داشتن غیبت میکردن

ساعت 10 صبح همه بیدار میشوند...

سلام سارا جان

سلام نازنین، صبحت بخیر

عزیزم صبح قشنگ تو هم بخیر

سلام نرگس

سلام معصومه جان

ماندانا جون، وای از خواب بیدار میشی چه ناز میشی...

صبحانه:

وا... آقای فرمانده، عسل ندارید؟

چرا کره بو میده؟

بچه ها، من این نون رو نمیتونم بخورم، دلم نفع میکنه

آقای فرمانده، پنیر کاله نداری؟ من واسه پوستم باید پنیر کاله بخورم

بعد از صبحانه، نرمش صبحگاه (دیگه تقریبا شده ظهرگاه)

فرمانده: همه سینه خیز، دور پادگان. باید جریمه امروز صبح رو بدید

وا نه، لباسامون خاکی میشه ...

آره، تازه پاره هم میشه ...

وای وای خاک میره تو دهنمون ...

من پسر خواهرم انگلیسه میگه اونجا ...

ناهار

این چیه؟ شوره

تازه، ادویه هم کم داره

فکر کنم سبزی اش نپخته باشه

من که نمی خورم، دل درد میگیرم

من هم همینطور چون جوش میزنم

فرمانده: پس بفرمایید خودتون آشپزی کنید!

بله؟ مگه ما اینجا آشپزیم؟ مگه ما کلفتیم؟

برو خودت غذا درست کن

والا، من توخونه واسه شوهرم غذا درست نمی کنم، حالا واسه تو ...

چون کسی گرسنه نبود و همه تازه صبحانه خورده بودند، کسی ناهار نخورد

بعد از ناهار

فرمانده: کجان اینا؟

معاون: رفتن حمام

فرمانده با لگد درب حمام را باز میکنید و داد میکشد، اما صدای داد او در میان جیغ سربازه ها گم میشود...

هوووو.... بی شعور

مگه خودت خواهر مادر نداری...

بی آبرو گمشو بیرون...

وای نامحرم...

کثافت حمال...

(کل خانم ها به فرمانده فحش میدهند اما او همچنان با لبخندی بر لب و چشمانی گشاده ایستاده است!)

بعد از ظهر

فرمانده: چیه؟ چرا همه نشستید؟

یه دقیقه اجازه بده، خب فریبا جان تو چی میخوری؟

جوجه بدون برنج

رژیمی عزیزم؟

آره، راستی ماست موسیر هم اگه داره بده میخوام شب ماسک بزنم.

شب در آسایشگاه

یک خانم بدو بدو میاد پیش فرمانده و ناز و عشوه میگه: جناب فرمانده، از دست ما ناراحتین؟

فرمانده: بله بسیار زیاد!

خب حالا واسه اینکه دوباره دوست بشیم بیایید تو آسایشگاه داره سریال فرار از زندان رو نشون میده، همه با هم ببینیم

فرمانده: برید بخوابید!! الان وقت خوابه!!

فرمانده میره تو آسایشگاه:

وا...عجب بی شعوری هستی ها، در بزن بعد بیا تو

راست میگه دیگه، یه یااللهی چیزی بگو

فرمانده: بلندشید برید بخوابید!

همه غرغر کنان رفتند جز 2 نفر که روبرو هم نشسته اند

فرمانده: ببینم چیکار میکنید؟

واستا ناخونای پای مهشید جون لاکش تموم بشه بعد میریم.

آره فری جون؛ صبر کن این یکی پام مونده

فرمانده: به من میگی فری؟؟ سرباز! بندازش انفرادی.

سرباز: آخه گناه داره، طفلکی

مهشید: ما اومدیم سربازی یا زندان! عجبا

بازدید یک خارجی از نمایشگاه کتاب تهران

 

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

من برای اولین بار بود که به ایران، همچنین  برای اولین بار بود

که به نمایشگاه کتاب تهران می­آمدم. خیلی ذوق زده شده­بودم.

چیز­هایی که دیدیم خیلی برایم جالب و تازه بود.

من هیچ­کجای دنیا از این چیز­های جالب ندیده بودم.

ایرانی­ها برای کتاب و کتاب­خوانی خیلی ارزش قائلند،

طوریکه در مدت برگزاری نمایشگاه از کودک دو ساله تا پیرمرد نود ساله

 به نمایشگاه می­آیند و نمایشگاه خیلی خیلی شلوغ است.

ایرانی­ها، به­خصوص مسئولان برگزاری نمایشگاه به آثار باستانی و

ویرانه­ها خیلی علاقه­مند هستند. بطوریکه محل نمایشگاه در مکانیست

که بیشتر جاهای آن خرابه و ویرانه است.

این کار باعث شده یک حالت نوستالژیک به آدم دست بدهد.

یک نکته­ی خیلی جالب که در مورد ایرانی­ها مشاهده کردم

این بود که از نظر کتاب­خوانی خیلی هم­سلیقه و هم­نظرند. چون من

 می­دیدم در بعضی از غرفه­ها هیچ­کس برای بازدید حضور نداشت

ولی بعضی از غرفه­ها مملو از جمعیت بود. فقط  نفهمیدم چرا غرفه­هایی

 که مسئولش خانم بود این حالت ازدحام را داشت.

ایرانی­ها خیلی آدم­های اقتصادی هستند که به وقت نیز خیلی اهمیت

می­دهند. این موضوع را در نمایشگاه کتاب به خوبی می­توان مشاهده

­کرد. چون خیلی از آن­ها موقع بازدید وقت را تلف نمی­کردند و دریک

نگاه کتاب را مطالعه می­کردند و در نتیجه آن را نمی­خریدند.

ایرانی­ها خیلی با محبتند و همدیگر را خیلی دوست دارند، بطوریکه بعضی

از آن­ها اصلاً کتاب نمی­خوانند ولی چون دلشان برای هم تنگ می­شود ،

برای دیدن یکدیگر به نمایشگاه می­روند. من این موضوع را از آنجا فهمیدم

که بیشتر بازدید­کنندگان به جای اینکه به کتاب­ها نگاه کنند به مردم نگاه

می­کردند. مترجم من می­گفت اکثر آن­ها  به آدم­های باشخصیت بیشتر

نگاه می­کنند.

ایرانی­ها خیلی خونگرم و اجتماعی هستند. آن­ها با اینکه همدیگر را

نمی­شناسند اما خوش و بش و احوالپرسی می­کنند.

مثلاً من خودم دیدم که چندتا از جوانان ایرانی هنگام بازدید از نمایشگاه

به بعضی از بازدید کنندگان می­گفتند:" چطوری خوشگله".

من خیلی خوشم آمد. در کشور ما اصلاً از این محبت­ها خبری نیست.

حیف...

یک نکته­ی جالب که در نمایشگاه کتاب دیدم این بود که ایرانی­ها بیشتر

از اینکه کتاب بخرند، آب معدنی، بستنی و... می­خریدند. طوریکه صف

بستنی و آب معدنی خیلی شلوغ­تر از صف­های کتاب بود. این

نشان­دهنده­ی این است که ایرانی­ها  توجه ویژه­ای به تغذیه و سلامتی

دارند.  نحوه­ی چیدمان کتاب­ها در نمایشگاه خیلی جالب و ابتکاری

بود.  مسئولان برگزاری نمایشگاه طوری برنامه ریزی کرده­اند

که برای پیدا کردن یک کتاب با موضوع خاص، بازدید کننده مجبور است

اکثر غرفه­­ها را بازدید کند تا پس از ساعت­ها بالاخره کتاب مورد نظر

خود را پیدا کند. خوبی این روشِ به قول ایرانی­ها تخیلی، این است که

بازدید کننده با کتاب­های بیشتری آشنا می­شود.

نکته­ی خیلی جالب این بود که بر خلاف ما، مفهوم wc در ایران

متفاوت است.  زیرا من موقعی که از فردی سراغ غرفه­های کتب فرهنگی

را گرفتم، او به من آدرس جایی را داد که روی درش نوشته شده

بود wc  و بعد خندید. تازه آن غرفه خیلی هم شلوغ بود که این نشان

می­دهد مسئولان ایرانی به فرهنگ خیلی اهمیت می­دهند.

با این همه توصیفات نمی­دانم چرا در پایان نمایشگاه همه در حال

ادای احترام به پدر، مادر، خواهر و به خصوص عمه­ی مسئولان هستند.

مثلاً من خودم دیدم که یکی از بازدید کننده­ها گفت:

" این کتاب­ها به درد عمه­اشان می­خورد." فکر کنم منظورش تشکر از

عمه­ی مسئول بود. آخیِ... چقدر با محبت.

در پایان بازدید از نمایشگاه کتاب تهران، خیلی خوشحال و هیجان­زده

بودم ولی این سؤال همیشه در ذهنم بود که با این همه استقبال

از نمایشگاه کتاب و ازدحام بیش از حد، چرا آمار­ها نشان می­دهد که

نرخ مطالعه در ایران اینقدر کم است؟  راهنمای ما می­گفت:" این آمار­ها،

مثل خیلی آمار­های دیگر غلط است و اصلاً کتاب­خوانی در ایران خیلی

هم خوب است. اصلاً همه­چیز خوب است و کسانی که این آمار­ها

را می­دهند، دشمن ما هستند، فهمیدی؟!"

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net 

چند تا اس ام اس

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com  

نصیحت غضنفر به پسرش : هیچ وقت زن نگیر و به پسرت هم بگو زن نگیره

 

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

  

لره می ره تهران زنگ می زنه خونه می گه: من دیگه ایران برنمی گردم

 

بازدید از بیمارستان روانی

به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روان‌پزشک پرسیدم شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟


روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار می‌گذاریم و از او می‌خواهیم که وان را خالى کند.

 


من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگ‌تر است
.
.
.
.
.

.
.
.
روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر می‌دارد... شما می‌خواهید تختتان کنار پنجره باشد؟

تست روانشناسی

تحقيقات اخير دانشمندان حاکي از آن است که مغز انسان از روابط رياضي براي ذخيره علايق و احساسات استفاده مي کند.  

 

 

 

بدون نگاه کردن به جواب ها، اين تست را انجام دهيد. 

 

       
 
1- يک عدد از ۱ تا ۹ انتخاب کنيد.

2- آنرا در عدد ۳ ضرب کنيد.

3- حاصل را بعلاوه ۳ کنيد.

4- دوباره حاصل را در ۳ ضرب کنيد.

5-يک عدد ۲ يا ۳ رقمي بدست آورده ايد.

6-ارقام عدد خود را با هم جمع کنيد (مثلا اگر  عددتان ۱۸ است ۱ را با ۸ جمع کنيد)
 
 
.
.
.
.
.
.  

 

 
حالا با توجه به عدد بدست آمده و ليست زير، ببينيد الگوي شما در زندگيتان کيست.  


  
 
1- انيشتين

2- نلسون ماندلا

3- جاکوب زوما

4- محمد علي کلي

5- تام کروز

6- بيل گيتس

7- گاندي

8- براد پيت

9- محمود احمدي نژاد

10- باراک اوباما 

از ديروز تا امروز

 

تا ديروز ميگفتن دوست دختر امروز ميگن داف

(هر چند نمی دونن داف با چه الفيه)

تا ديروز موهاشنو با ژل سيخ می کردن امروز با اندوگراف

(هر چند شما پسرا عقلتون به اندوگراف نمي رسه)

تا ديروز ابروهاشونو بر می داشتن امروز تاتو می کنن

(الگوشونم حامد هاکانه)

تا ديروز رو کاغذ کاهی شماره مينوشتن امروز بيزينس کارت ميدن

(هيچ جا هم اعتبار داره)

تا ديروز ترياک رو چراغ نفتی دود می کردن امروز رو شومينه

(معتادا هم معتاداي قديم)

تا ديروز تو کوچه بن بست قرار می ذاشتن امروز تو کافه تريا

(زودم قهر می کنن پولشونو دختره حساب کنه)

تا ديروز سقز می ترکوندن امروز اکس می ترکونن

(سقزم بهشون توهم می داده)

تا ديروز آشغال دم در ميذاشتن امروز خودشونم با اشغالا وا ميسن دم در

(اونم با عينک دودی)

تا ديروز ساعت ? می خوابين امروز اصلا شبا خونه نميان که بخوابن

(کارتون خواب مي شن)

تا ديروز مرطوب کننده ی گل پسند ميزدن امروز کرم پودر ساويز

(خارجی شو مي خوای چکار)

تا ديروز عطر کبری ميزدن امروز noxa ميزنن

(ولی بازم بو گند ميدن)

تا ديروز دخترا رو سوار می کردن امروز به دخترا سواری ميدن

(خر سواری دولا دولا نميشه)

تا ديروز واسه سگشون قلاده می خريدن امروز واسه خودشون ميخرن

(واق واقم می کنن)

تا ديروز کارت تلفنشونو پرس ميکردن امروز سيم کارتشونو پرس ميکنن

(ولی بازم همراهشون به علت بدهی قطع ميشه)

تا ديروز ريش درويشی میذاشتن امروز ريش بزی بزی

(گرگم می خورتشون)

 تا ديروز آتاری بازی می کردن امروز دختر بازی ميکنن

(هميشه هم گيم اوور ميشن)

تا ديروز با درو ديوار عکس می نداختن امروز با درو داف

عشق يعني خانه ي دل ساختن     عشق يعني درد و غم انداختن

عشق يعني مهر كس را داشتن   عشق يعني غم زِ دل برداشتن

عشق يعني رَمز و راز زندگي   عشق يعني چاره در درماندگي

عشق يعني معرفت يعني شُعور    عشق يعني بي حراسي و غرور

عشق يعني بر دَرَش افتادگي   عشق يعني عاشقي ، ديوانگي

عشق يعني غمزه ي نافذ به جان    عشق يعني بي قراري ها زِ آن

عشق يعني طالب آزادگي      عشق يعني آخر دلداگي

عشق يعني خاطري را خواستن    عشق يعني از دل و جان كاستن

عشق يعني ماني و اشعار وي    عشق يعني مَستي و مدهوش مِي

عشق يعني استعانت از خدا      تا نسازد دل زِ دلداري جدا